رندانه

رندانه جاییست که می نویسم و عکس هایم را می گذارم

رندانه

رندانه جاییست که می نویسم و عکس هایم را می گذارم

درشبکه های اجتماعی
رندانه

سلام
سیدمحسن حسینی‌خواه هستم
مهندسی صنایع خواندم
عکاسی و طنز نویسی را مانند خورشت قورمه سبزی دوست دارم
اگر یادم بماند می‌نویسم، نه اینکه یادم باشد وبلاگی دارم و باید بنویسم، نه! مطالب است که فراموشم می‌شود.
معمولا در فاصله زده شدن جرقه‌ای در ذهن تا رسیدن دستم به قلم یا صفحه کلید، کل ماجرا فراموش می‌شود و انگار نه انگار که اصلا به چیزی فکر کرده باشم.
دعا کنید برایم.
برای خودم و حافظه‌ام.
دعا می‌کنم برایتان. شب‌ها. اگر یادم بماند البته.
ممنون

طبقه بندی موضوعی

اهالی غیرجذاب کوچه اول سمت چپ

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

یکم از خودم بگم واستون. البته از خودم گفتن که فایده ای نداره. مثلا اینکه بدونید من در قله‌های هنر، خوشتیپی و بامزگی حضور دارم، واسه شمای خواننده چه فایده ای داره.

بذارید یکم‌ از پسر همسایه ته کوچه بگم. پسربچه شیطون و تخسی که همش دستش تو دماغشه، هفته‌ای یه بار با توپ میزنه شیشه پنجره خونه یکی از همسایه‌ها رو میشکونه، پدر مادر از دستش عاصی‌اند و از تسلا و ولوو که هیچ از همین ایران خودرو و ساپیا هم دعوت نداره. اصلا چیزی برا تعریف کردن داره؟

بذارید از دختر همسایه رو‌به‌رویی‌مون بگم. همونی که آش میاره برامون با چادر گل‌گلیش. همونی که میاد تو بالکن لباس پهن میکنه به من چشمک میزنه. همونی که به چشم برادری چند بار جام رو تو صف نونوایی دادم بهش اونم خیلی خوشحال شد و گفت: «فلان فلان شده مگه خودت خار مادر نداری؟». همونی که بعدها فهمیدم اصن اون نبوده که تو صف نوبتمو دادم بهش و دختر همسایه سه تا خونه اون طرف‌تر بوده که هیچ‌وقت با چادر گل‌گلیش واسمون آش نمیاره، چشمک که هیچ تا حالا جواب سلامم نداده. خب اینم چون ممکنه خیلی واستون جذاب بشه و برید پی بنده خدا ازش میگذریم.

خب واسه اینکه جذابیت ماجرا واستون کم بشه، یکمی سن رو ببریم بالا و بریم سراغ کوکب خانم، پیرزن خونه بغلی. این بنده خدا هم مثل ۹۶.۴٪ از پیرزنای این سرزمین شوهرشو چندسال پیش از دست داده و بچه‌هاشم بهش سر نمیزنن. تا اونجا که بتونم کمکش میکنم مثلا سعی میکنم هفته‌ای یه بار زنگ خونشونو بزنم و در برم، اونم با خوشحالی بیاد دم در و فکر کنه که بچه‌هاش هستن. اینجوری این بنده‌خدا حداقل یه چند لحظه‌ای خوشحال میشه. بعضی وقتا که دارم از سرکار برمیگردم کوکب‌خانم صدام میکنه میگه: «محسن تو من رو یاد پسر بزرگِ چشم سفیدم میندازی که سه ساله نیومده بهم سر بزنه.» همون لحظه‌ هم سرمو به قصد ماچ کردن میاره جلو من سعی میکنم اون لحظه خودم رو شل کنم و چشامو ببندم و به دختر همسایه روبه‌رویی فکر کنم. حس کردم ممکنه یکم با شنیدن داستان این پیرزن ناراحت بشید، اینم ولش کنیم.

خب هر چی میگردم تو اهالی کوچه که هیچ، تو سه تا خیابون این طرف و اون طرف هم داستان جذابِ قابلِ پخشی واستون پیدا نمی‌کنم. آخه سیاست به این جذابی چطور کسی میتونه باهاش رقابت کنه. یا مثلا کی میتونه با اکسپلورر اینستاگرام جذاب‌ترین بخش اینترنت در ایران رقابت کنه. آخه چطور هوشنگ مرادی کرمانی میتونه با لمینت‌ها و جهان‌بخت‌ها و دابسمش رقابت کنه. ما که جای خود داریم.

نظرات  (۱)

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۲ خانوم ِ لبخند:)
عارضم خدمتت که این چادر گل‌گلی به کسی وفا نکرده :)))
پاسخ:
بله بله
متاسفانه گول خوردیم و چاره ای هم نیست واسش :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی