رندانه

رندانه جاییست که می نویسم و عکس هایم را می گذارم

رندانه

رندانه جاییست که می نویسم و عکس هایم را می گذارم

درشبکه های اجتماعی
رندانه

سلام
سیدمحسن حسینی‌خواه هستم
مهندسی صنایع خواندم
عکاسی و طنز نویسی را مانند خورشت قورمه سبزی دوست دارم
اگر یادم بماند می‌نویسم، نه اینکه یادم باشد وبلاگی دارم و باید بنویسم، نه! مطالب است که فراموشم می‌شود.
معمولا در فاصله زده شدن جرقه‌ای در ذهن تا رسیدن دستم به قلم یا صفحه کلید، کل ماجرا فراموش می‌شود و انگار نه انگار که اصلا به چیزی فکر کرده باشم.
دعا کنید برایم.
برای خودم و حافظه‌ام.
دعا می‌کنم برایتان. شب‌ها. اگر یادم بماند البته.
ممنون

طبقه بندی موضوعی

قدراسیون فوتبال روسیه و صداوسیمای ایران روز گذشته توافق همکاری در زمینه آموزش نیروها و همچنین انتقال فناوری را به امضا رساندند. با توجه به تصمیم فیفا مبنی بر استفاده ار فناوری ویدئوچک در جام‌جهانی ۲۰۱۸ روسیه، فدراسیون فوتبال این کشور اقدام به امضای این توافق کرده است. بر طبق این توافق قرار است که «معاونت چک وخنثای صدا و سیما» مسئولیت آموزش و همچنین انتقال فناوری به روسیه را به عهده بگیرد. رئیس فدراسیون فوتبال روسیه در کنفرانس خبری گفت: «ما بسیار از این قرارداد خوشحال هستیم، صدا و سیمای ایران در زمینه بازبینی صحنه‌ها بسیار قدرتمند است، من نمونه‌های آن را دیدم، کارگردان هم نمی‌تواند تغییرات انجام شده را تشخیص دهد.»

در ادامه معاونت چک و خنثی صدا و سیما سرفصل دوره‌ آموزشی را به شرح زیر اعلام کرد:

    ۱- یافتن صحنه های هنجار و نا هنجار در 23 صدم ثانیه

    ۲- تبدیل تهدید به فرصت با استفاده از فناوری‌های جدید

    ۳- قراردادن درخت، تیر چراغ برق و آباژور و گلدان به جای بازیکن خطارکار

    ۴- تدوین صحنه‌های گل زدن ساختگی به حریف وقتی که تیم عقب است

    ۵- تغییر حالت اعضای بدن بازیکنان حریف برای گرفتن خطا

همچنین سیسستم آباژورگذاری، سیستم شلوار پا کنی و سیستم تبدیل یقه هفت به یقه گرد از جمله فناوری‌هایی است که به روسیه ارسال می‌شود.

فدراسیون فوتبال روسیه امیدوار است بتواند با استفاده از فناوری ویدئوچک، دوپینگ گسترده بازیکنان و همچنین استفاده از مافیای روسی برای اولین بار به فینال جام‌جهانی برسد.

پایان خبر

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۹

پنجم دبستان بودیم و روز اول مدرسه. تا آن موقع غیر از معلم ورزش معلم مرد نداشتیم و این اولین سالی بود «آقا» جای «خانم» گرفته بود. ساعت اول که معلم داشت با بچه ها آشنا می‌شد یکدفعه از آیفون صدا آمد: «آقای رفیعی؟» آیفون در آن سال ها در مدارس معمول بود و راه ارتباطی دفتر و معلم بود. در دفتر به ازای هر کدام از دستگاه‌ها که در جای مختلف مدرسه بود دکمه‌ای وجود داشت. عملکردش مثل بیسیم بود. دکمه را فشار میدادی و آن زمان بود که صدا آن طرف پخش می‌شد.

از آیفون صدا آمد:«آقای رفیعی؟». آقا رفیعی جلو آمد و دکمه را نگه‌داشت و گفت: «جانم». آن طرف بلافاصله پاسخ داد: «آقای رفیعی اولیا دارن میان بالا، راشون بدین سرکلاس.» آقا رفیعی با بله حتمنی مکالمه را تمام کرد و لبه سمت راست کت شلوار راه راه سرمه‌ایش را روی لبه سمت چپ گذاشت. رو به بچه‌ها گفت «بچه‌ها مرتب بشنید، دست به سینه.» و خودش هم رفت در کلاس را باز کرد و دم در منتظر آمدن اولیا شد.یکی دو دقیقه که گذشت پسر با نیش تا بناگوش باز شده و خش‌خش کنان خود را به در کلاس رساند و سلامی کرد و آقا ببخشیدی گفت. آقا رفیعی پرسید که پسر پس پدر مادرت کجان؟. پسر که متعجب از این سوال بود گفت: پدر و مادر؟  معلم گفت که بله پدر و مادرت. از دفتر گفتن که اولیا دارن میان بالا. پسر لبخندی همراه با ترس زد و گفت آقا فامیلیم اولیاست.صدای خنده بچه‌های کلاس هم که منتظر همچین اتفاقاتی بودند، صدای خنده‌شان در کل مدرسه پیچید.

البته فامیلی بنده خدا علیا بود و نه اولیا. تلفظ یکسان آن‌ها باعث بروز این اشبتاه شد.

آقا رفیعی بنده خدا نمی‌دانست از دست دفتر مدرسه شاکی باشد یا از دست این بچه با این فامیلی‌اش یا حتی از دست اداره ثبت‌احوال با این قامیلی ثبت کردنشان.


پ.ن: آقا رفیعی هر جا هست در صحت و سلامت باشد. حقیقتا دلمان برایش تنگ شده است. دوست دارم بدانم در چه حالی است.
پ.ن: عکسش همین است که در زیر می‌بینید. از یک سایت خارجی برداشته‌ام.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۳

یکم از خودم بگم واستون. البته از خودم گفتن که فایده ای نداره. مثلا اینکه بدونید من در قله‌های هنر، خوشتیپی و بامزگی حضور دارم، واسه شمای خواننده چه فایده ای داره.

بذارید یکم‌ از پسر همسایه ته کوچه بگم. پسربچه شیطون و تخسی که همش دستش تو دماغشه، هفته‌ای یه بار با توپ میزنه شیشه پنجره خونه یکی از همسایه‌ها رو میشکونه، پدر مادر از دستش عاصی‌اند و از تسلا و ولوو که هیچ از همین ایران خودرو و ساپیا هم دعوت نداره. اصلا چیزی برا تعریف کردن داره؟

بذارید از دختر همسایه رو‌به‌رویی‌مون بگم. همونی که آش میاره برامون با چادر گل‌گلیش. همونی که میاد تو بالکن لباس پهن میکنه به من چشمک میزنه. همونی که به چشم برادری چند بار جام رو تو صف نونوایی دادم بهش اونم خیلی خوشحال شد و گفت: «فلان فلان شده مگه خودت خار مادر نداری؟». همونی که بعدها فهمیدم اصن اون نبوده که تو صف نوبتمو دادم بهش و دختر همسایه سه تا خونه اون طرف‌تر بوده که هیچ‌وقت با چادر گل‌گلیش واسمون آش نمیاره، چشمک که هیچ تا حالا جواب سلامم نداده. خب اینم چون ممکنه خیلی واستون جذاب بشه و برید پی بنده خدا ازش میگذریم.

خب واسه اینکه جذابیت ماجرا واستون کم بشه، یکمی سن رو ببریم بالا و بریم سراغ کوکب خانم، پیرزن خونه بغلی. این بنده خدا هم مثل ۹۶.۴٪ از پیرزنای این سرزمین شوهرشو چندسال پیش از دست داده و بچه‌هاشم بهش سر نمیزنن. تا اونجا که بتونم کمکش میکنم مثلا سعی میکنم هفته‌ای یه بار زنگ خونشونو بزنم و در برم، اونم با خوشحالی بیاد دم در و فکر کنه که بچه‌هاش هستن. اینجوری این بنده‌خدا حداقل یه چند لحظه‌ای خوشحال میشه. بعضی وقتا که دارم از سرکار برمیگردم کوکب‌خانم صدام میکنه میگه: «محسن تو من رو یاد پسر بزرگِ چشم سفیدم میندازی که سه ساله نیومده بهم سر بزنه.» همون لحظه‌ هم سرمو به قصد ماچ کردن میاره جلو من سعی میکنم اون لحظه خودم رو شل کنم و چشامو ببندم و به دختر همسایه روبه‌رویی فکر کنم. حس کردم ممکنه یکم با شنیدن داستان این پیرزن ناراحت بشید، اینم ولش کنیم.

خب هر چی میگردم تو اهالی کوچه که هیچ، تو سه تا خیابون این طرف و اون طرف هم داستان جذابِ قابلِ پخشی واستون پیدا نمی‌کنم. آخه سیاست به این جذابی چطور کسی میتونه باهاش رقابت کنه. یا مثلا کی میتونه با اکسپلورر اینستاگرام جذاب‌ترین بخش اینترنت در ایران رقابت کنه. آخه چطور هوشنگ مرادی کرمانی میتونه با لمینت‌ها و جهان‌بخت‌ها و دابسمش رقابت کنه. ما که جای خود داریم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۱:۱۴

کاکتوس فروش پشت نیسان‌آبی‌اش بساط کرده بود.

زن آمد و پرسید: «آقا یک دونه از این کاکتوس‌ها داشتم و خشک شده، چیکار بایپ بکنم؟»

فروشنده بی درنگ گفت: « یکی دیگه باید بخری.»


به سرم زده شب‌ها طنز‌های کوتاه منتشر کنم.

خدا رو چه دیدی شاید همین طنز‌ها دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند که کتاب شوند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۵

چند روز پیش که میخواستم از خیابون رد شد، دیدم پیرمردی عینک آفتابی به چشم پشت خط عابر ایستاده و هیچ اقدامی برای رد شدن از خیابون نمیکنه. پیش خودم گفتم ای بابا عجب جامعه ای داریم این بنده خدا معلوم نیست با این وضعش (منظور نابینا بودنش هست) معلوم نیست چند ساعته اینجا وایساده و کسی نیومده که کمکش کنه.

رفتم دستشو گرفتم گفتم پدر جان بریم. اما نیومد

گفتم که پدرجان با من بیایید میخوام از خیابون ردتون کنم. اما بازم نیومد

یه بار دیگه هم محکم تر دستشو گرفتم و کشیدم گفتم نه من باید حتما ثواب کنم و اصلا راه نداره

یه دفعه یه صدای شپلقی اومد و یه درد عجیبی در ناحیه پس گردن احساس کردم
برگشتم دیدم پیرمرد زده پس گردنم: پسرجون مگه نمیبینی چراغ قرمزه، اون چشم کورتو بیشتر باز کن
آخرشم پاندول وار سری تکون داد و گفت اینا جوونای این مملکتن

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۱

عطسه سجاد به قدری بلند و پر قدرت است که توانسته شخصیت حقیقی مستقلی به خود بگیرد. عطسه سجاد کم‌کم جای خود را میان دوستان و آشنایان باز کرد. بعد از این بود که فکر افتادیم که برای عطسه‌اش کارت ملی و شناسنامه بگیریم. عطسه سجاد امروز وقت سفارت اتریش دارد، میخواهد برود آنجا ادامه تحصیل بدهد. برایش دعا کنید.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۱

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۳:۰۲

یه بار تو یه گروهی عضو بودم به اسم «فرهیختگان دانش» یه سری نخبه بودیم که در مورد مسائل علمی بحث و تبادل نظر می‌کردیم. به بنده خدایی بود عکس پروفایل همش گل و بچه و گربه. اسمشم یه جوری بود من هم تو ذهنم بود که این بنده خدا دختره. خیلی تو نخش رفته بودم. به شب گفتم دل و بزنم به دریا و بهش پیام دادم.«سلام خوشگله خوبی؟» اینجوری باب مذاکرات و صحبت‌ها رو باز کردم. چند روز گذشت گفتم خب الان وقتشه که بگم عکستو بفرست بهش پیام دادم گفتم: « عزیزم، خوشگله میتونم ببینم چی تنته الان» عکسشو فرستاد یه رکابی تنش بود موهای سینه‌ش از کنار یقه‌ش زده بود بیرون. یه بازو داشت به قطر سی سانت روش یه دونه نقشه ایران از این خالکوبی قدیمیا بود که وسطشم یه شیره . یه سیبیلم داشت که باهاش میتونست رکورد گینس رو جا به جا. سریع زدم بلاکش کردم . رفتم هفت بار دیلیت اکانت کردم . هر بار میومدم میدیدم پیام داده «خوشگله کجا رفتی». بعدا فهمیدم من شکارش بودم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۶

منزل یکی از اقوام بودیم که از قضا یکی از اعضای شورای شهر هم آنجا بود. این فامیل ما یک پسر بچه چهارپنج ساله دارد به اسم بابک، که هر چه ببیند میخواهد. فعل خواستن در این حد در او بالاست که یکبار که متوجه شده بود یکی از جوانهای فامیل زن گرفته، یک ماه به پدرش پیله کرده بود که من زن میخواهم.خانواده بخت برگشته هم که تلاش کرده بودند با خرید تفنگ و ماشین کنترلی نظرش را برگردانند، راهی از پیش نبرده بودند. یک شب پدرش آمد پیش من و از من خواست که پادرمیانی کنم بلکه از خر شیطان پایین بیایید و راضی بشود که فعلا زن نگیرد . طی سلسله مذاکراتی که با این بچه داشتم به او گفتم که زن خرج دارد، آمادگی میخواهد و هزار چیز دیگر که تو نداری یا خیلی کم داری. به هر صورتی بود قرار شد فعلا با همین تفنگ و ماشین بازی کند و تا یک ده سالی حرف زن و اینها را نزند. تا اینجا که گفتم بگذارید این را هم بگویم، یکبار که تلویزیون داشت گزارشی از آزمایش اتمی کره شمالی پخش میکرد، این بچه دیده بود و یکسره میگفت که «بابا بابا بمب اتم میخوام، بمب اتم میخوام». بیچاره پدرش هم رفته بود و یک توپ خودکششی ۱۲۰ میلیمتری خریده بود و در پارکینگ خانه شان گذاشته بود اما پسر سرتق راضی نمیشد که نمیشد. بگذریم وبرسیم به چند روز پیش که ما بودیم این بچه و یکی از اعضای شورای شهر. نشسته بودیم گپ می‌زدیم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۴

پشه‌های سفید را کنار زدم تا بتوانم در ورودی ساختمان شهرداری را ببینم. ساعت ده قرار جلسه‌مان بود و من یک ربع زودتر رسیده بودم. وارد ساختمان که شدم نگهبانان حشره‌کش و مگس‌کش به دست در انتظار ورود احتمالی پشه‌ها بودند تا در صورت لزوم پشه خاطی را اعمال قانون کنند. از یکی‌شان آدرس اتاق رئیس شرکت پیمانکاری مسالمت آمیزان بالاتر از گل نگوی پایتخت را پرسیدم انتهای راهروی همین طبقه بود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۴